ما نامِ کسی در دلمان معجزه می کرد
با نامِ همان معجزه ،با نامِ همان مرد↓
آغاز شدیم این همه تکرار ببینیم
تبعیدِ خدا را به دلِ غار ببینیم
با معجزه از نور و صدا جان نگرفتیم
از نام ِمسلمان شدن ایمان نگرفتیم
«افسوس که این مزرعه را آب گرفته
دهقانِ مصیبت زده را خواب گرفته»
اسلام فقط ظاهر باران شده امروز
سِیلی است که در نفس ِتو پنهان شده امروز
آتش شده در دست و زبان و دل ِ ماها
تمثیل جهنم خود مائیم...نه آقا؟!
ما نام ِ کسی در دلمان – معجزه – تا کِی؟
شیرین ِ دعا را به دهان مزمزه تا کی؟
تا کی خودمان را به خدا زور بگوئیم؟
هی ژست بگیریم که : ما هم خود ِ اوئیم
ما کعبه نداریم به جز آینه در دست
گفتیم اناالحق... چرا آینه نشکست؟؟
ما سجده نکردیم مگه؟ جایزمون کو؟
هی لطف شما و لج ِ این بچه ی پر رو
هی قول ندادیم که این دفعه ی آخر...
هر روز: بزرگ است خدا! دفعه ی دیگر
ما توبه شکستیم کجاها... که هوس بود
گرگیم که آزادیمان راه ِ قفس بود
ما غرق ِ گناهیم ( - که اقرار ندارد)
ما گم شده ایم!اینهمه انکار ندارد
◙
ترسید شب از حجم سکوتی که کُشنده
فریاد زدم...گریه شدم...تلخ، گَزنده:
«- برخیز شتربانا! بربند کَجاوه
ابری شده بالا » وگرفته است زمین مه
لطفا همه ی پنجره ها – باز – نمی شد
می خواهم از اینجا که غزل راز...نمی شد
تا اشهد ان نام ِ تو پیغمبر ما شد
سلول به سلول ِ تنم ذکر خدا شد
چرخید زمین چرخ زد این رقص به سمتت
در حیرت از این ماند که دور از تو چرا شد
کوچک شدم اندازه ی دنیای بزرگم
یک قطره! که در وسعت چشمان تو جا شد
عرش از هوس ِ بوسه به پای تو فرو ریخت
ترسید زمینگیر شود دین ِ تو _ پا شد
یک خلسه ی مجهول...صدا... نور،نفس گیر
یک حفره ی تاریک – دلم – غار حرا شد
یاهو زدی و رقص در اندام ِ جهان- لرز
پیچید صدا دور ِ حسینت...و عزا شد
باریدی و در بایر این قلب نمک خیز
تاریکی ِ زخمی که به چرک آمده وا شد
با هق هق ِ نوری که شما خواسته بودی
ما گربه سیاهیم... به دستور شما شد
◙
آغاز شدیم از نفس خیس خیابان
انسان ِ فراموش شده، نقطه ی پایان
تا نام کسی در دلمان معجزه ای کرد
با نام همان معجزه ،با نام ِ ...
« » : ادیب الممالک فراهانی
ایراد وزن هم به ادیب!